تبليغاتX
پشت كنكوري

پشت كنكوري

اينجا وضعيت كنكوريست ! استرس وارد نكنيد!

بچه هاي گلبل آباد شهر ما

در اين شهر گل و بلبل ما خوشي حتي زده زير دل ميموناي شهر !

از اول سال دارو دسته برادر گريان كفن پوش زده اند به دل هرچي علامت دار و بي علامت شهر .

تا انجا كه ما خبردار شده ايم اينان ديگر عمامه دار و بي عمامه سرشان نميشود و از دم همه را سوار الاغ مي كنند و در گلبل اباد مي چرخانندو در هرچي كنسرت و كنسرو و امثال هم را گل مي گيرند كه خدايي نكرده جوانان گلبل آباد از خط  مستقيمي كه به همت دار و دسته برادر گريان ميان شهر ما و خدا احداث گرديده است منحرف نشوند، در راستاي اين امر خطير حتي در مساجد را جوشكاري مي كنند كه ارتباط با خدا را تنگاتنگ كنند .

دار و دسته برادر گريان تخمشان بزرگ است يعني دو زرده است كه هيچ كس توانايي دخالت در امور آنها را ندارد (حتي ممد مراد هم نمي تواند هيچ غلطي بكند)  تا جايي كه آنان دست به اغتشاشگري در گلبل آباد زده اند و شيشه ها را ترك دار كرده اند و سطل ها را به اتش كشيده اند و خواستار اين شده اند كه كدخدا مرادف( كدخداي گلبل اباد) خط خود را مشخص كند و به صراحت اعلام كند كه با كدام خط به سر كار رفته است و گرنه جور ديگري با او برخورد خواهد شد .

برادر گريان اينترنتي هم شده است و عضو مي پذيرد اگر خدا بخواهد شايد ما هم رفتيم و عضو شديم تا چيزي هم به ما برسد!

از اينكه نتوانسته ام لوب هاي مطلب را خوب ببوسم هم عذر مي خواهم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 14:23  توسط باران  | 

ماه ها دور از خانه

بعد از ماهها دست از پا درازتر برگشتيم به نت اميدوارم دستام از پاهام درازتر نشه ديگه.

نمي دونم چرا اصلا اين چند ماه نمي تونستم چيزي بنويسم فكر كنم يه چيزي تو مايه هاي دپرس اينا شده بودم اونم چرا خب معلومه ديگه دانشگاه از كف برفت و ما مانديم تنها در كنج بيغوله نت!

 از همه دوستايي كه ما رو فراموش نكردن هم ممنونم ما هم ياد شما را در دل زنداني كرده ايم و قفلش را استاد كرده ايم!

با ما باشيد با تفكراتمان در چند ماه گذشته!در چند پست آينده!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 19:15  توسط باران  | 

به دنبال گذشته ام!

سلام

بارانم اما باران نيستم

چند سال گذشت از آن موقع كه به دنيا آمدم، چند سال گذشت از آن موقع كه با هم بازي هاي كودكيم بودم، چند سال گذشت از اولين روز مدرسه، چند سال گذشت تا خود را فهميدم، چند سال گذشت از زماني كه عزيزانم را از دست دادم ،چند سال گذشت از موقعي كه خوشيمان هميشگي و ناخوشيمان در ثانيه نمي گنجيد .

حالا از دوردست با دوربين عكاسي قديمي به گذشته باز مي گردم و نشاني از خود مي جويم شايد كه تكه اي از خود را در قاب تصوير پيدا كنم  تكه اي گم شده كه خود نيز نمي دانم چيست تنها نشاني كه از او دارم اين است كه عكسهاي گذشته را از پس چشمانم بگذرانم شايد كه خود، او را به من بنماياند.

 هنوز هم باورم نمي شود بزرگ شده ام،  هنوزم باورم نمي شود دنيا اين گونه است در كودكيم دنيا چيز دگر بود و حال چيزي دگر است ،در كودكيم آفتاب مهربان و پر از گرماي محبت بود و حال از آفتاب چيزي جز خشم و گرماي سوزنده نمي بينم  كودكيم اب بود و حال خاك است كه اين دو با هم نمي توانند مرا پرواز دهند چه كنم كه ميان آب و خاك گذشته و حال پرهايم توان پرواز ندارد سردرگم ميان آنچه دارم و داشته ام مي چرخم و مي چرخم شايد راه خلاصي باشد براي پرواز كردن من.

امروز قانوني شده ام و البته براي ديدن كودكان هم منع شده ام همه مي گويند خدا به فريادت برسد كه در وضعيتي قرمز به سر مي بري و احتمال جنگ ميان تو و خودت مي رود من با تعجب!چه جنگي مگر چه شده است ؟مگر خطايي مرتكب شده ام كه اين سزايش است!

آنها با خنده مي گويند تو امروز 18 ساله شده اي!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:0  توسط باران  | 

کنکور بدادیم!

  با سلام  خدمت عزيزان دل، دوستان پيشاني بلند

خب ديگه كنكور ما هم تموم شد و منتظر نتيجه ايم البته ما كه هيچ وقت قطع اميد از چيزي نكرديم ولي اميد بيخود هم بده. ديگه نگو نه بده !

شايد امسال دكتر نشيم  و يه رشته اي ديگه بيارم اما دنيا كه به آخر نرسيده آدم مي تونه تو هر كاري موفق باشه  بگذريم  حالا ببينيم چي ميشه شايدم يه سال ديگه وايساديم و همتون مضاعف تر از امسال شد و دكتر شديم.

تو اين چند وقت كه آپ نكردم خيلي اتفاقا افتاد كه به مرور تك تكش رو لا بلاي نوشته هام به تصوير مي كشم اما فكر كنم مهمترين اتفاق اينترنتي من اين بود كه يه ماهه دسترسي به اينترنت ندارم و  نميتونم جواب دوستان عزيزمو بدم حالا هم تو كافي نت نشستمو دارم مي نويسم اميدوارم به زودي بتونم قبل از هك شدن توي خونه صفحه وبلاگم رو ببينم.

از همه دوستان نانازي كه نگذاشتن فيتيله وبلاگ ما پايين بياد ممنونم!

ما به همين زودي زنگ وبلاگ شما را به صدا در مي آوريم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 11:48  توسط باران  | 

دنياي اين روزاي من


در انتظار معجزم
شايد بشه يه معجزه
تغيير كنه دنياي من
خدا كنه خدا كنه
رويام شده قبولي و
دنيام شده خيال و وهم
دارم ميميرم كم و كم
خدا كنه تغيير كنه
دنياي بي صداي من
صدا بشه صدا بشه
صداي خوشحالي من
وقتي ميام به خونه و
شاخاش هنوز تو دستمه
بگم شكستش دادم و
شدم قبول از معركه
شدم قبول از معركه

كودكي باراني

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 16:7  توسط باران  | 

چند ساعتي با وكيل الرعايا



با سلام خدمت شما همشهريان عزيز اينجانب خوشحال بوده است كه در خدمت شما بوده است.
بعد از خواندن سوره بقره
حضرت مسيح يكي از پيامبران بزرگ خداوند بود كه آمد تا صلح و انسانيت را در جهان گسترش دهد ايشان فرزند حضرت مريم بوده اند
بعد از يك ساعت
بله حضرت مسيح در 2010 سال پيش متولد شد
نمي دونم با چه زبوني بگم
يه صدايي از اون ته مه ها انگليسي انگليسي و ايجاد موج مكزيكي در مسجد
خب سوالاتتون رو بپرسيد تا اونجايي كه بتونم كمكتون مي كنم
يكي از هم محله اي ها:آقا من بچه هام بيكارن چي كار كنم
وكيل الرعايا: آقا به خدا من هم بچه هام بيكارن به اين روشني چراغ مسجد پول ندارم بدم بهشون برن كار كنن من يه خونه اجاره اي دارم  اگه داري به ما هم كمك كن!
ايجاد سكوتي مبهم
وكيل الرعايا:من نوكر شما هستم
مشملي محل: اقايي آقايي
هم محله اي :اقا اين ماموران كلانتري ميان از مواد فروشا پول ميگرن و ميرن هيچ كاري هم باهاشون ندارن من حتي فيلمم ازشون گرفتم
وكيل الرعيا : لبخند
خانوم مسجدي:اشاره به وكيل الرعيا فدات شم بيا اينجا يه كار خصوصي باهات دارم
تموم
اقا چند روز ديگه هم با يه عده ديگه از مسئولين تشريف فرما ميشن مسجد غلواط* را جمع كنن!
اين بود چند ساعتي چرت با وكيل الرعيا

* جمع غلط هاي كرده شده در زماني نه چندان دور است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 18:43  توسط باران  | 

مادر روزت مبارک!

مادر

پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد

زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا

زمادربیشتر بیچاره مادر

تمام حا صلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر

مادرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط باران  | 

وقتی لحاف و تشک ها بزبان بیایند

چه بسیار زنها و مردها که شبها بآرزوی هم برختخواب میروند و از حال همدیگر خبر ندارند. وای از آن روزی که این لحاف و تشک ها بزبان بیایند. آنوقت است که دیگر مردم از هم وحشت میکنند.

نفتی / صادق چوبک بر گرفته از دختر ترشیده

 

+امروز هم قراره نماینده نامحترم ما که معلوم نیست کدوم شیر ناپاک خورده ای اونو انتخاب کرده بیاد مسجد محل البته من که می دونم هیچ غلطی نمی تواند بکند اما میرم ببینم چه غلطهای خواسته بکند! 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 11:44  توسط باران  | 

فرهنگ مبتذل

اینجانب باران یک الف بچه کنکوری در راستای مبارزه با فرهنگ مبتذل غرب تا به حال از توالت فرنگی استفاده نکرده و نخواهم کرد،باشد که مورد قبول مسئولین این امر واقع شود!

 

اصلا چه معنی داره آدم چیزش رو بزاره رو چیز غربیا!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 17:36  توسط باران  | 

قالبی خواهم ساخت!

 

قالبي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به راه.
دور خواهم شد از اين قالب بي ريخت و قيافه
كه در آن هيچ‌صدايي نيست كه در بيشه ما
نظرات را بيدار كند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 18:45  توسط باران  |